تبليغاتX
فیتیله پتیته

فوتبال

 

 

صدای بچه ها از کوچه شنیده می شد. حسن داد زد :"مهدی بیا! می خواهیم فوتبال بازی کنیم."مهدی به دنبال صدا از جا بلند شد و کلاهش را سر گذاشت؛ مادرش گفت:" بیخود کلاه سرت نذار". در را قفل کرد و ادامه داد:" مگه نگفتم نباید بری کوچه؟"

مهدی ملتمسانه گفت:" مامان .... چرا؟!"

چشمهایش برق زد و به طرف پله ها دوید، مادر فکرش را خواند و بلند خطاب به فرناز که طبقۀ بالا بود گفت:" اون در را قفل کن، نذار بره کوچه".

با این حرف  مهدی به سرعتش افزود. خواهرش بزرگتر بود و با وجود دویدن مهدی زودتر توانست کلید را از روی در بردارد و برگردد. مهدی به دنبالش دوید، می دانست که نمی تواند با او بجنگد. ولی باید تلاشش را می کرد.

خودش را به فرناز رساند، دستش را دور گردن او انداخت و با حالتی عصبی گفت:" کلید را بده!".

فرناز بدون حرفی، دستش را پس زد و راحت روی تخت نشست. مهدی آستین او را کشید و با چشم اطراف را کاوید. دست فرناز چیزی نبود. بیشتر عصبی شد. داد زد :" کجا گذاشتیش؟"

خواهر دیگرش فریده آن طرف تخت نشسته بود، و بی تفاوت به آنها، بافتنی می بافت. یک لحظه به فکر مهدی رسید:" شاید کلید پیش او باشد..." و به طرفش خجوم برد.

-         " می دونم تو جیبته!"

دستش را به طرف جیب فریده برد. فریده با حالت خشک و خشن دست او را پس زد:" برو پی کارت!" حتی این حکم هم او را از این تلاش نا امید نکرد. ولی خیلی کوچکتر از این بود که زورش به او برسد. پس دوباره به سراغ فرناز رفت. مدتی با هم کلنجار رفتند. فریده عصبی گفت:" بس کن وگرنه..." مهدی گوشش بدهکار نبود. فریده با حالتی آرام به امیذ این که مهدی دست از کارش بردارد و شاید بترسد و ساکت شود بافتنی اش را روی زمین گذاشت و علی رغم میل باطنی اش مهدی را از کمر گرفت و بلند کرد و به چشمهایش خیره شد. معصومیتی خاص در نگاهش موج می زد. دلش نمی خواست به او آسیبی بزند، ولی شجاعت احمقانۀ نگاهش، راه بازگشتی برای فریده نگداشت. او را از کمر روی پایش خم کرد و نیشگونی از کمرش گرفت. بعد رهایش کرد. اشک در چشمهای مهدی حلقه بست. ولی فریده به روی خودش نیاورد. مهدی بعد از مدتی دوباره شروع به غرغر کرد.فرناز از جایش بلند شد و به طرف هال رفت. مهدی هم او را دنبال کرد. شاید می توانست کلید را از او بگیرد. فریده با افسوس سری تکان داد و بافتنی را از روی زمین برداشت. دلش برای مهدی می سوخت. می دانست آخرش چه می شود!.

مهدی دست از کلنجار بر نمی داشت. صدایش مثل میخ در مغر قریده فرو می رفت. بلند شد. به طبقۀ پایین رفت. گوشهایش به صدای مهدی حساس شده بود  و آرامشش را از بین می برد. مادرش را نگاه کرد. رو به روی پنجرۀ قدی به پشتی تکیه داده بود و عدسها را پاک می کرد. اخمهایش حاکی از حال و هوایی طوفانی داشت. مثل زودپزی بود که هر آن ممکن بود منفجر شود. ترجیح داد به اتاق خودش برگردد! صدای مهدی بلند و بلندتر شده بود. کلمات مودبانه ای بر زبان نمی آورد  و همین فریده را بیشتر آزار می داد. تصمیم عجیبی گرفت. به طرف راهرو تغییر مسیر داد. به سرعت همۀ کفش ها را از آنجا جمع کرد.

چند لحظه بعد دوتایی دست و پای مهدی را گرفته، اورا کف راهرو گذاشتند و با عجله برگشتند. مهدی به سرعت از زمین بلند شد و به طرفشان دوید. چشمهایش گرد شده بود و دندانهایش را روی هم فشار می داد. دستگیره در را که آنها پشت سرشان بسته بودند،محکم گرفت و پایین و بالا کرد. با لگد به در ضربه زد و داد کشید:" می خوام برم کوچه" دوباره و دوباره به در ضربه زد. ضربه، ضربه، ضربه....

هر چه بیشتر داد می زد، نا امید تر می شد. دو در و دو دیوار محاصره اش کرده بودند و انگار همگی سدهای غیر قابل نفوذی بودند. داد کشید:" می خوام برم ، در را وا کن!" نمی دانست چرا نباید برود. چرا؟

سماجتی کودکانه درونش ریشه دوانیده بود، دوبار و دوباره فریاد زد:" می خوام برم".

در، روی پاشنه چرخید. مادر دستش را گرفت. محکم کشید داخل و مشتی محکم به پشتش زد. مهدی مثل تیری که از چلۀ کمان رها شود، فرار کرد. گوشۀ اتاق جایی برای فرار نداشت؛ داد زد: " می خوام برم بازی!" مادر دستش را گرفت. نشگون محکمی گرفت و در حالی که از شدت خشم صدایش می لرزید گفت: " دیگه نگی می خوام برم کوچه ها! می فهمی؟" و میخواست مشتی  حواله اش کند که مهدی از زیر دستش در رفت و باز گفت:" من ، می خوام برم کوچه..." مادر از لجاجت مهدی دچار تردید شد . چشمهایش را ریز کرد و با عصبانیت به کودکش نگاه کرد . او فقط یک کودک بود.

به طرفش رفت و به سرعت، دستش را در حال فرار گرفت. در همین زمان صدای زنگ بلند شد. هر دو به طرف در نگاه کردند . مادر دستش را رها کرد. چادرش را از روی گیره برداشت و به سمت در رفت. در را آهسته باز کرد و ناگهان گل خنده روی لبهایش شکفت. بلند، طوری که فریده و فرناز هم بشنوند گفت:" بفرمایید". مردی لاغر اندام ، با پیراهنی سفید، کهنه ولی اتو خورده وارد شد و پشت سرش پنج شش بچه قد و نیم قد با سرو صدا وارد شدند. مهدی بینی اش را بالا کشید و به طرف بچه ها دوید. دست آنها را گرفت . شروع به بالا و پایین پریدن کردند. صدا کل خانه را برداشته بود. مادر با زن حاج عمو رو بوسی  می کرد .فرناز به دور فریده که نوزاد آنها را در آغوش گرفته بود، می چرخید. همه می خندیدند.

 

****

فریده با سینی چای وارد اتاق می شود و رو به  حاج عمو می گوید:" چقدر دلمان برایتان تنگ شده بود" و سینی را جلوی او می گیرد. سبیل های حاج عمو  نمی گذارد که فریده ببیند حاج عمو میخندد یا نه، فقط می شنود که :" هر چی بیایید سر بزنید" و چایی را برمیدارد. زن عمو می گوید:" فریده جون بی زحمت ببین بچه ها کجا رفتند انگار صدایشان نمی آید".  در همین حال فرناز  با دامن چین دار و روسری بلندی وارد اتاق می شود و می گوید :" مامان بچه ها بالا نیستند"!

صدای مهدی از کوچه بلند شد و داد زد :" گل........"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 14:47  توسط گلی | 

 

توکای پیری تکه نانی پیدا کرد ، آن را برداشت و به پرواز در آمد . پرندگان جوان این را که دیدند ، به طرفش پریدند تا نان را از او بگیرند .

وقتی توکا متوجه شد که الان به او حمله می کنند ، نان را به دهان ماری انداخت و با خود فکر کرد:

- ((وقتی کسی پیر می شود ، زندگی را طور دیگری می بیند : غذایم را از دست دادم ؛ اما فردا می توانم تکه نان دیگری پیدا کنم . اما اگر اصرار می کردم که آن را نگه دارم ، در وسط آسمان جنگی به پا می کردم ؛ پیروز این جنگ ، منفور می شد و دیگران خود را آماده می کردند تا با او بجنگند و نفرت قلب پرندگان را می انباشت و این وضعیت می توانست مدت درازی ادامه پیدا کند.

فرزانگی پیری همین است : آگاهی بر این که باید پیروزی های فوری را فدای فتوحات پایدار کرد.))

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 13:4  توسط گلی | 



 

يك پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديكي يك دبيرستان خريد. يكي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين كه مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي كلاس‌ها سه تا پسر بچه در خيابان راه افتادند و در حالي كه بلند، بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي را كه در خيابان افتاده بود شوت مي‌كردند و سر و صداي عجيبي راه انداختند. اين كار هر روز تكرار مي شد و آسايش پيرمرد كاملاً مختل شده بود. اين بود كه تصميم گرفت كاري بكند.

روز بعد كه مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا كرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين كه مي‌بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. من هم كه به سن شما بودم همين كار را مي‌كردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بكنيد. من روزي 1000 تومن به هر كدام از شما مي دهم كه بياييد اينجا، و همين كارها را بكنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به كارشان ادامه دادند. تا آن كه چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: « ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي‌تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشكالي نداره؟»

بچه ها گفتند: « 100 تومن؟ اگه فكر مي‌كني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت كنيم، كور خوندي. ما نيستيم.»

و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 14:49  توسط گلی | 
الان که این جا پشت  سیستم نشستم و مینویسم صادقی داره میخونه

 دلمااینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل تو که دوست نداشتی بمونی چرا به اتیشم کشیدی

و همه چی حتی صدا هم دست به یکی دادن تا منا یاد خاطرات گذشتم بندازن و اشک را دوباره مهمون چشمام کنن ولی من دیگه نمیخوام این مهمون تازه دیر آشنا را ببینم چون همیشه با بودنش هیچی عوض نشده  فقط اون لحظه ها برام همیشگی و جاوید شدن و روی روح و روانم حک شدن ...........

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:35  توسط گلی | 


چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت 11درمحل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و.....
دو دقیقه به ساعت 11مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد .....!!


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 15:19  توسط گلی | 

 

سلام دوستان گلم این شعر زیبا را از وبلاگ پر احساس راحله خانم بدون اجازه کش رفتم امیدوارم خدا منا ببخشه....


دیدی دلم شکست ...

دیدی که این بلور درخشان عمر من !

بازیچه بود ...

دیدی چه بیصدا دل پر آرزوی من

از دست کودکی که ندانست قدر آن

افتاد بر زمین !

دیدی دلم شکست ....


در بیکرانه ی زندگی دو چیز افسونم میکند

 

 آبی آسمان را که می بینم ومیدانم که نیست

 

و خدا را که نمی بینم و میدانم که هست  

 


 

گفتم یه چیزی بیارم که فقط مخصوص تو باشه و فقط مال تو باشه.

 

هرچی گشتم چیزی جز قلبم و پیدا نکردم تا برات بیارم

 

قلبم با تمام وجود مال تو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 21:6  توسط گلی | 

فقط 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي :اينكه سالم هستي يا مريض شده اي. اگر سالم هستي ،ديگر چيزي نمانده كه نگرانش باشي.اما اگر مريض هستي فقط 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي:اينكه بالاخره خوب مي شوي يا مي ميري.اگر خوب شدي كه ديگر چيزي براي نگراني باقي نمانده.اما اگر بميري، 2چيز وجود دارد كه نگرانش باشي:اينكه به بهشت بروي يا به جهنم.اگر به بهشت مي روي چيزي براي نگراني وجود ندارد،ولي اگر به جهنم بروي انقدرمشغول احوال پرسي با دوستان قديمي خواهي بود كه وقتي براي نگراني نداري.

! پس چرا نگراني

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:50  توسط گلی | 
و این از انشای یه بینواااااااا

کامپيوتر چيز بسيار خوبي مي‌باشد و براي ما خيلي لازم داريم. پدرم به من قول داده که براي هر نمره بالاي 12 در کارنامه‌ام يک تکه از آن را بخرد.

پدرم در کامپيوتر خيلي مي‌فهمد و حتي توانسته يک بار به
اينترنت وارد شود! مادرم در برخورد با کامپيوتر خيلي شاس مي‌باشد و روزي 2 بارموس من را با جارو و بيل مي‌زند، حتي تازگي‌ها در خانه ما تله موش هم کار گذاشته است به همين خاطر انگشت شصت هر دو پاي پدرم قطع شده مي‌باشد.

پدرم شبها به کافي شاپ مي‌رود و چت مي‌کند! مادر و پدر، هميشه در حال چک و لقد مي‌باشند و مادرم به پدرم مي‌گويد: تو مگه خودت خواهر مادر نداري که مي‌روي با دخترهاي خارجکي چت مي‌کني؟

پدر من تازگي‌ها در اورکات مي‌باشد و من ميدانم که اورکات خيلي بي‌ناموس مي‌باشد و شنيده‌ام که خيلي دختر دارد و خيلي بدحجاب مي‌باشند.

پدرم چند روزيست که موس مرا قايم کرده و ميگويد مزاحم درس خواندن من مي‌باشد. خواهرم خيلي وقت است شوهرش را كرده و الان هم بچه دارند. من گاهي به خانه آنها مي‌روم و از آنجا کانکت مي‌کنم و با آي‌دي
دخترانه با پدرم چت مي‌کنم و لاو مي‌ترکانم. پدرم خيلي دروغ مي‌گويد و در کامپيوتر مي‌گويد بچه جردن بوده است و يک روز صبح بلند شده و ديده در جوب دروازه دولاب است. او ميگويد: آب زده ما رو آورده پايين.

کامپيوتر بسيار مفيد است و من آن را خيلي دوست دارم.اين بود انشاي من!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 16:49  توسط گلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
کاش میشد صداقتا رو تن هر اینه دوخت

پیوندهای روزانه
وحید اقا
یه دوست
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
86/10/01 - 86/10/30
86/07/01 - 86/07/30
86/05/01 - 86/05/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
85/03/01 - 85/03/31
85/02/01 - 85/02/31
84/11/01 - 84/11/30
84/10/01 - 84/10/30
نویسندگان
گلی
باب راب
پیوندها
زیبا
شادمهر
سحر
ساحل دنج نیلو
هک شده ها.............
*_TAHA*_
جوکسرا الناز
عشقولانه
شب بی ماه
رویا جان
اقا وحید گل
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

example: بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد